مرهم قسمت اول شعر

سر زده آمدی به در ** عقل مرا بردی ز سر

قلبی نمانده در سینه ام**بردی قلبم را از ریشه ام

آسمانم تاریک و سرد**شبانم پر از کینه و درد

عقل مرا بردی ز سر**عقل مرا بردی ز سر

نگاهت ام ، قصه ای دارد**برق لبانت، جادویی دارد

بوی تن تو،چه خدایی دارد؟**سهم من از تن تو،خدا داند

عقل مرا بردی ز سر**عقل مرا بردی ز سر

قسمت اول - مرهم

امروز با خیلی از روزها فرقی میکرد ، امروز قرار بود تمام زندگیم برای همیشه دستخوش تغییر بشه .

صبح زود کلاس داشتم ،باید زودتر آماده میشدم ،ذوق و شوق روزای اول دانشگاه خیلی خوب و خاطره انگیز بود ، همین باعث میشد از خواب زودتر از بقیه بلند شم و سریع تر از همیشه و همه آماده شم و خیلی زود به کلاس دانشگاه میرفتم ،از اونجایی که خیلی دانشگاهم رو دوست داشتم گاهی زودتر از ساعت کلاس ها میرفتم تا فقط بتونم دانشگاه رو بیشتر بگردم. امروز اما حال و هوایی عجیب غریب داشت برام ، به هرحال مثل هر روز دیگه ای به کلاس رفتم، کلاس مبانی ریاضبی! کلاس بسیار چرت و خسته کننده ای بود که با مسخره بازی های من میگذشت، به هر حال حال اون روز دوتا دختر روبروی من و دوستم بودن که مدام به مسخره بازی من میخندیدن و این حجم از ریکشن به حرف و مسخره بازی من توجه من رو بشدت جلب میکرد و این شروع یک ماجرای بسیار بزرگ برای من بود . تایم آخر کلاس مبانی کامپیوتر داشتیم و ما آخر کلاس نشسته بودیم و اون دختره و دوستش هم ردیف اول شسته بودن. علیرضا صدام کرد و گفت، فکر میکنم اون دختره از من خوشش اومده چون مدام داره من رو نگاه میکنه، غافل از اینکه هدف نگاه های اون دختر من بودم نه علیرضا...بعد از چند دقیقه متوجه نگاهش شدم...نگاهش مثل یک سیاه چال عمیق بود ، تمام من رو تو ی آن با یک نگاه بلعید...نمیدونم چیشدکه از از اون ثانیه تمام من رو از آن خودش کرد...روزهای من تو دانشگاه از اون به بعد شده بود پیدا کردن جایی برای نشستن که بتونم چشماش رو نگاه کنم، نگاه های دوطرفه که همه متوجه اون شده بودند. شب های من با فکر کردن به چشمای اون صبح میشد. تعریف نگاه کردناش اینطور بود که سوار یه ماشین با سرعت 200 کیلومتر در ساعت تو یه سرازیری، همونقدر هیجان انگیز ، همونقدر ترسناک، همونقدر خطرناک، همونقدر لذت بخش...تشبیه خیلی خوبیه ، ته اون سواری با سرعت 200 کیلومتر بر ساعت چی میشه؟

خلاصه میتونم چند صفحه از زیبایی های اون میتونم توصیف کنم...

چشماش همونطور که گفتم مثل یک سیاهچال تو فضا ،مثل یک قمار جذاب برای یک معتاد قمار، مثل یک طعمه دلچسب برای یک ماهی، مثل 5 دقیقه بیشتر خوابیدن برای یک سرباز مرزی...چشایی با اندازه ای متوسط با رنگ خرمایی، چشمایی که هنوز تو عمرم شبیه اون رو ندیدم، نگاه کردن به چشماش اون روزها شده بود بهترین دلخوشی من، چشای مهربونش، چشایی کشیده و مظلومش، عجیب بود عاشق چاقیانوسی شده بودم که داشتم خودم رو توش غرق میکردم...ولی عجب غرق شدن شیرینی ... با اون موهای هایلات شده صورتی و عینک نیمه گردش جوری هلال قلب من رو رو دزدیده که ای کاش میتونستم از چشماش به کلانتری شکایت میبردم...همین الانم که چشماش رو به نوشته توصیف کینم دست و قلبم میلرزه...از خودم میپرسم چجوری این همه میتونستم اون کهکشان رو از نزدیک نگاه کنم؟