متن آهنگ های سیاوش قمیشی
تو فکر یک سقفم ، یک سقف بیروزن
یک سقف پابرجا ، محکمتر از آهن
سقفی که تنپوش هراس ما باشه
تو سردی شبها لباس ما باشه
سقفی اندازهی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آئینهها واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره میگم
از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم
زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو معنی تازه میگیرم
سقفمون افسوس و افسوس ، تن ابر آسمونه
یه افق یه بینهایت ، کمترین فاصلمونه
تو فکر یک سقفم ، یک سقف رویایی
سقفی برای ما ، حتی مقوایی
تو فکر یک سقفم ، یک سقف بی روزن
سقفی برای عشق ، برای تو و من
زیر این سقف اگه باشه میپیچه عطر تن تو
لختی پنجرههاشو میپوشونه پیرهن تو
زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم
آخر قصه بخوابیم اول ترانه پاشیم
بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفرهی نو
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخوردهی لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بتههای نور
برق کفش جفت شده تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دلک
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
بوی باغچه ، بوی حوض ، عطر خوب نظری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو در میکنم
کوچهها باریکن ، دکونا بستس
خونهها تاریکن ، طاقا شکستس
از صدا افتاده تار و کمونچه
مرده میبرن کوچه به کوچه
نگاه کن مردهها به مرده نمیرن
حتی به شمع جونسپرده نمیرن
شکل فانوسییَن که اگه خاموشه
واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه
جماعت من دیگه حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
گر چه از دیگرون فاصله ندارم
کاری با کار این قافله ندارم
شنبه روز بدی بود ، روز بیحوصلگی
وقت خوبی که میشد ، غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبهی من ، جدول نیمه تموم
همه خونههاش سیاه ، روی خونه جغد شوم
صفحهی کهنهی یادداشتای من ، گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من ، تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
غروب سهشنبه خاکستری بود ، همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو ، اما موش خورده شناسنامهی من
عصر چهارشنبهی من ، عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن من ، فصل جونسختی ما
روز پنجشنبه اومد ، مثل سقائک پیر
رو نوکش یه چیکه آب ، گفت به من بگیر بگیر
جمعه حرف تازهای برام نداشت
هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود
تو هم با من نبودی مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی آنکه میپنداشتم باید هوا باشد
و یا حتی گمان میکردم این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد
تو هم از ما نبودی آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چونان همسفرهی شب باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما
سادهدل بودم که میپنداشتم دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودی یار ای آوار
ای سیل مصیبتبار
توی قاب خیس این پنجرهها
عکسی از جمعهی غمگین میبینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا
تو چشاش ابرای سنگین میبینم
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
نفسم درنمیآد
جمعهها سرنمیآد
کاش میبستم چشامو
این ازم برنمیآد
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
عمر جمعه به هزار سال میرسه
جمعهها غم دیگه بیداد میکنه
آدم از دست خودش خسته میشه
با لبای بسته فریاد میکنه
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
جمعه وقت رفتنه
موسم دل کندنه
خنجر از پشت میزنه
اون که همراه منه
داره از ابر سیاه خون میچکه
جمعهها خون جای بارون میچکه
میبینم صورتمو تو آئینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشامُ یه لحظه رو هم میذارم
به خودم میگم که این صورتکه
میتونم از صورتم ورش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آئینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصهها
رنگ غربت تو تموم لحظهها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی اَزَت مونده به جا
آئینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشیدُ با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بیصدا تو قلبت میمیری
میشکنم آئینه رو تا دوباره
نخواد از گذشتهها حرف بزنه
آئینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسا با دهنکجی بههم میگن
چشم امّیدُ بِبُر از آسمون
روزا با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
گنجیشکک اشیمشی
لب بوم ما نشین
بارون میآد خیس میشی
برف میآد گوله میشی
میافتی توحوض نقاشی
خیس میشی گوله میشی
کی میگیره ، فراش باشی
کی میکشه ، قصاب باشی
کی میپزه ، آشپز باشی
کی میخوره ، حاکم باشی
هرچند ز کار خود خبردار نیم
بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیهی کتاب چون نقطهی شک
بیکار نیم اگر چه در کار نیم
* * *
امروز در این شهر چو من یاری نی
آورده به بازار و خریداری نی
آن کس که خریدار بدو رایم نی
وآن کس که بدو رای خریدارم نی